تبليغاتX
بانوی کویر

بانوی کویر

پژوهش ،هنر و ادب


سرآغاز کلامم سلام بود و سلامی دوباره به آفتاب! پایانش هم سلام است و خداحافظی !


با سپاس از تمام دوستان .


دلتان تابنده و مهرتان پاینده باد
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت   توسط شهرزاد 


سال ها پيش در دوران جنگ كه تلویزيون هر هفته يكي يا دوتا سريال بيشتر پخش نمي كرد، سريالي به نام « افسانه ی سلطان وشبان »پخش مي شد. داستان سريال مربوط به سلطان ساده دل وترسويي بود كه براي نجات تاج وتختش از بلايي كه قرار بود سرش بيايد ؛ به توصيه ی  منجّمان ، چوپان بيچاره ی از همه جا بي خبری را بر تخت سلطنت می نشاند؛ به اميد اين كه در لحظه ی موعود که تير هاي بلا بر تاج و تخت مي بارد ؛ سلطان دروغين به جاي سلطان اصلي نابود شود و سلطان اصلي از مهلكه و سرنوشت ناگزير جان بدر ببرد ، امّا در عمل چنین نمی شود و چوپان به یاری مردم بر سلطان می شورد و او را سرنگون می کند.داریوش فرهنگ  کارگردان این فیلم  و موسیقی آن از بابک بیات بود . بازیگران هم : مهدی هاشمی ، گلاب آدینه ، محمد علی کشاورز و.....

شاید باور نکنید که این داستان ریشه ی تاریخی دارد و به عبارتی کاملاً واقعی است . تنها از آنجا که عالم واقعی  بی رحم تر است ، پایانی کاملاً متفاوت دارد که برایتان نقل می کنم :

در 1001ق ستاره ی دنباله داری در آسمان پدیدار شد . منجّمان معتقد بودند که ظهور این ستاره نشان برکناری یا مرگ یکی از سلاطین است . منجّم باشی دربار برای آن که شاه عبّاس صفوی را از گزند احتمالی  مصون دارد ، چاره ای اندیشید ؛ بدین صورت که شاه چند روزی از سلطنت کناره جوید و شخصی محکوم به مرگ ، موقتی به جای او بر تخت نشیند . مقارن این احوال یوسفی ترکش دوز یزدی راکه به اتهام الحاد * دستگیر شده بود ، به حضور پادشاه بردند . شاه عبّاس از او پرسید : " ظهور ستاره ی دنباله دار چه تأ ثیری در احوال جهان خواهد داشت ؟" وی پاسخ داد :" ظهور این ستاره دلیل بر آن است که در اساس سلطنت تغییری روی خواهد داد ویکی از درویشان سلسله ی ما  از رتبه ی پادشاهی معنوی به پادشاهی صوری می رسد . " شاه گفت : " در سلسله ی شما برای پادشاهی کسی لایق تر از تو نیست . تو راپادشاه می کنم تا اثر این ستاره مطابق حکم تو باشد ." به فرمان شاه تاج پادشاهی بر سر یوسفی نهادند وکمربند مرصّع ودیگر تشریفات پادشاهی بدو سپردند . دولتمردان برای خدمت به او آماده شدند . شاه هم عصای مرصّعی در دست گرفت و در برابر او به خدمت ایستاد  ؛ بدین ترتیب هر چه یوسفی فرمان می داد ، بی تأمّل اجرا می شد.
نوشته اند ظریفی به منجّم باشی دربار گفت : " مسبّب سلطنت چند روزه ومرگ این درویش تویی ، اگر در این چند روز فرمان به کشتن تو دهد ، چه خواهی کرد ؟ "منجّم که از این خطر غافل بود ، سخت پریشان حال شد ودر مدّت پادشاهی یوسفی خود را از چشم او پنهان کرد .
سرانجام در روز یک شنبه 10 ذی قعد ه ی 1001ق  ، یوسفی ترکش دوزیزدی را به دارآویختند و تیرباران کردند . آن گاه  بار دیگر شاه عبّاس برتخت نشست .
 این منجّم ، جلال الدّین محمّد یزدی ، از ندیمان مخصوص شاه عبّاس بود که در سفر وحضر او را همراهی می کرد .

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

* یوسفی به مذهب نقطوی اعتقاد داشت .محود پسیخانی گیلانی ، بنیانگذار این مذهب بود . او آفرینش و ظهور همه چیز را از خاک می دانست وآن را نقطه می خواند و معتقد بود که هر چه در جهان است ، هرگز از جهان ناپدید نخواهد شد و اگر به صورتی ناپدید گشت ، باز هم به صورتی دیگر از انسان ، حیوان ، جما د و گیاه ظاهر می شود.{ تناسخ ؟؟؟}

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت   توسط شهرزاد  | 


تا به خود آزاد و راحت وجدا از همه ی خودهای اسیر کننده ی دیگران نرسی ، به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کامل در اختیار آن نیروی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان می گیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی ...
هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن می شود .

*****

خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانی ام خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است . خوشحالم که دیگر خیالباف و رؤیایی نیستم . دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود ؛ هرچند سی و دو ساله شدن ، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن وبه پایان رساندن ، امّا در عوض خودم را پیدا کردم .

*****

ذهنم مغشوش است ودلم گرفته است و از تما شاچی بودن دیگر خسته ام ، به محض این که به خانه بر می گردم وبا خودم تنها  می شوم ، یک مرتبه احساس می کنم که تمام روزم را به سر گردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند ، گذشته است ....

*****

بدیهای من چه هستند ، جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن ، جز ناله ی اسارت خوبی های من در این دنیایی که تا چشم کار می کند ، دیوار است ودیواراست و جیره بندی آفتاب است وقحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است .

******


این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خویش را روی تنه ی درخت بکند ؟ آیا این خیلی خودخواه نیست و آن آدم های دیگر ، آدم های شریف و نجیب تری نیستند که می گذارند بپوسند ، بی آن که در یک تار مو  ، حتی یک تار مو ، باقی مانده باشند ؟

*****

چه دنیای عجیبی است ، من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم  و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمرویی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت با دیگران را باز کنم ، به خصوص که این دیگران اصلاً برایم جالب نباشند ، بگذریم .

*****

همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونی ام را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم ؛ در حالی که در درون خود یک موجود زنده بوده ام ...ما فقط می توانیم حسّی را زیر پایمان لگد کنیم ، ولی نمی توانیم آن را اصلاً نداشته باشیم .

*****

نمی دانم رسیدن چیست ، امّا بی گمان مقصدی هست که  همه ی و جودم به سوی آن جاری می شود . کاش می مردم ودوباره زنده می شدم و می دیدم دنیا شکل دیگریست . دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند ...و هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است . معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی وتسلیم شدن به حدها ودیوارها کاری برخلاف طبیعت است .

*****

اگر « عشق » ، عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست .





+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت   توسط شهرزاد  | 


دوستی می گفت :« ما نسل بدی بودیم ، وقتی بچّه بودیم ، پدر سالاری بود و حالا که خودمان صاحب فرزند شدیم ، فرزند سالاری مد شد، ما هیچ وقت سالار نبودیم !»

دخترم هشت سال دارد . او از من خواسته در موردش مطلبی بنویسم . فکر کردم ، دیدم بد هم نمی گوید ، وقتی خیلی ها ، این طور جدّی و از سر سوز وبا تمام احساسات ، وقت وانرژی شان را صرف می کنند تا خانه های مجازی شان ، رنگ وبوی معشوق و مطلوبشان رابگیرد ، چرا من از یگانه عشقم ننویسم.

پدر ، مادرها * همین که نوزادشان دهان باز می کند وبا تقلا ، نخستین واژه های نامفهوم را ادا می کند ، به همه ی عالم خبر می دهند که چه نشستید ، بچّه ی ما « حرف » می زند !

حالا چند جمله ی قصار ازایشان :
- سه ساله بود حدوداً که پرسید : « مامانی چرا هیچ کس کلاغ رو تو قفس نگه نمی داره ؟ » ومن به یاد سهراب افتادم :« چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست ؟» کاش می دانستم سهراب چه پاسخی برای پرسشش پیدا کرده بود !

 - در همان سال ها که به آیین پیشینیان ، به طور عجیبی عاشق خورشید بود و می خواست حتی اگر با بالا رفتن از تنه ی درخت انگور هم است ، برود لب دیوار و خورشید را بکند وبیاورد به سقف اتاقش آویزان کند ، فکر می کرد رنگ ها مزّه دارند : « زرد : بی مزّه ؛ سبز : خوش طعم ؛ آبی : شیرین ؛ سیاه : شور ؛ سفید : خوش طعم ! ( و صدالبته  قشنگ ) ؛ بنفش : نمی دونم ! ( لوس و ناز ) ؛ قهوه ای : تیز ؛ نارنجی : ترش ، یعنی مزّه ی مورد علاقه اش . »

- حالا دیگر" بزرگ " شده است و گاهی از ما می خواهد از خاطرات " کودکی " اش برایش بگوییم !

- او فکر می کند وقتی ما کسی را دوست داریم ، در واقع آن فرد را به دنیا می آوریم .

- می گوید :« به نظرمن ، آدم ها تا شش سالگی بنده ی خدا هستند و از شش سالگی به بعد ، بختک خدا .»

- و...........

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*اگر سایه ی رحمتشان بر سرتان است ،فرصت را از دست ندهید ، بی بهانه و با بهانه دست هایشان را ببوسید و بگویید که چقدر دوستشان دارید ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت   توسط شهرزاد  | 


به هیچ جا نرسد هرکه همتش پست است .................پر شکسته خس وخار آشیانه شود

*****

کمال مردی و مردانگی است خود شکنی......ببوس دست کسی را که این صنم شکند

*****

خودنمایی کارما را درگره انداختست.....قطره چون برداشت دست ازخویش دریامی شود

*****

وضوی عشق همین دست شستن از دنیاست.......همیشه پاک بود هر که این وضو دارد

*****

انتقام هرزه گویان را به خاموشی گذار................تیغ می گوید جواب مرغ ناهنگام را

*****

هر که را برخاک بنشانی به خاکت می کشد.......شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد

*****

صائب ازقید تعلق فرد شو،آزاد باش.......باغ چون بی برگ شد،خواب فراغت می کند

*****

بوی خون می آید از تیغ زبان اعتراض........خرده گیری عاقبت تخم عداوت می شود

*****

بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را.........در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

*****

اظهار عجز پیش ستمگر روامدار..............اشک کباب باعث طغیان آتش است

*****

شبنم به آفتاب رسید از فتادگی.......................بنگر که از کجا به کجا می توان شدن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت   توسط شهرزاد  | 


تو را نه تین، نه به زیتون
که به نرگس ، به نارنج سو گند
در اوج رویش سبزم
در من جوانه بزن
ـ بی تردید ـ
آسمان نزدیک است .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط شهرزاد  | 


روزی ما دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

*

روزی که کمترین سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
 تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .

روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

*

ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم . *

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*
شاملو



+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط شهرزاد  | 


« رابعه » معاصر رودکی بود ودر شمار عارفان بزرگ و نخستین زن شاعر فارسی زبانان . حارث ، برادر او، غلامی داشت به نام « بکتاش » که عشقش در دل رابعه افتاد و به همین دلیل برادر، رابعه را به زندان افکند . به گفته ی  رابعه : « عشق او باز اندر آوردم به بند » وگویا سرانجام برادرش  او را کشت ! رابعه با خون خود بر دیوار زندان این رباعی را نوشت  و با فروتنی برادر را چنین دعا کرد :

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بریکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن

تا بدانی دردعشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط شهرزاد  | 


 تو کوچه باغ مهر ،  پرنده ای رو شاخه ، رو شاخه ی درختی ، درخت سبز عشقی ، نشست و آواز خووند . آواز اون پرنده ، به رنگ آبی بود . صداش ، صدای بارون ، صدای برگ وباد بود . به هم می خورد بالهاش ، تنش انگار می لرزید ، انگار که اون پرنده ، مرگ رو به چشم خود دید . قلبش که بی صدا شد ، ازاون قفس رها شد.

******

پرنده قصّه ای خووند ، قصّه ای که بی رنگ بود ، قصّه ی تکراری یک گل شاد و خندون . این جوری گفته بودن : " فقط صدا می مونه ، اگه بخوای بمونی ، باید آواز بخوونی ".
پرنده ی مهربون ، تو آسمون قلبش ، اشک وغم ونمی شناخت . تو دنیای کوچیکش ، صیّادا رو نمی شناخت ، اون قده پاک پاک بود ، اون قده باصفا بود که فکر می کرد تا خدا ، خدای آسمونا ، یک ستاره فاصله است ، ستاره رو ور می چینه ، تو دام اون می شینه .
یه عشقی داشت رنگ بهار ، گلی از نسل آفتاب ، یک شب سرد برفی آروم آروم ، پاورچین اون گل و با خودش برد ، پرنده ی شب زده غصّه خورد و گریه کرد ، امّا خدا نخندید ، اشکای مخلوقش رو انگار که اون نمی دید .
پرنده آواز می خووند ، توی صداش یه غم بود ، یه غم که نه ، یه دنیا ماتم ناتموم بود ، گذشت روزا وشبا ، ترانه هاش حزین شد ، رنگ صداش مشکی شد . مردم شهر شادی ، شهر خنده ، بی عاری ، شهر هوس های شوم ، شهر چشمای مسموم ، قلبای سنگ بی فروغ ، حنجره های دروغ ، بال و پرش رو بستن ، انداختنش تو قفس ، آب و دونه گذاشتن ، بعدش کنار نشستن؛ به در کوبید ، به میله ، به آهن تفتیده ، بال و پراش شکستن ، چشماش به خون نشستن .

******

غریبه بود کنارشون ، دل کنده از نگاهشون، دیگه توانی نداشت ، نای نوایی نداشت ، فقط  هوای پرواز ، تو باغ و دشت وصحرا ، هوا ی آواز داشت  . یک شب بی ستاره ،  پرنده ی تنها ، تو عالم رؤیا ، پرزد رسید به مرداب ، به یک گل نیلوفر ، ستاره یادش نبود ، خدا تو ذهنش نبود ، غمگین ودل شکسته نغمه ای رو ساز کرد ، هنوز نخوونده بود که قلبش بی صدا شد ، از اون قفس رها شد...
حالا سکوت صداشه ، صدای غصّه هاشه : " فقط صدا می موونه ، اگه بخوای بخوونی ، باید ساکت بمونی ."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط شهرزاد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط شهرزاد  | 


گناهم این بود:
دل ساده ام را
به سادگی مترسک ها دخیل بستم .
دریغ !
نمی دانستم آنها دسیسه ی کلاغانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط شهرزاد  | 


در نوجوانی یک بار داستان " عقده ی ادیپ " اکانر را خوانده  و خیلی لذت  برده بود .
همخانه همیشه می گفت :« زن زیاد پیدا می شه ...این همه زن تو کوچه ، خیابون هستند ، اما مادر فقط یکیه . » او گفته بود : « تو چرک ناخن مادر من هم نمی شوی ! »
ستاره  دیشب تنها توی اتاق خواب نشسته  و چندین بار « عقده ی ادیپ » را خوانده بود. صبح با صدای فاخته ، چشم هایش را باز کرد . انبوهی از موهای خرمایی رنگ صفحات مجله را پو شانده بودند . سر برداشت . اشک هایش با واژه های داستان در هم آمیخته و تن کاغذ را چروک کرده بودند .
همخانه هنوز هم کنار مادرش خوابیده بود ، مثل یک بچه گربه و موهای خرمایی سفید شده بودند  ، مثل برف !



+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط شهرزاد  | 


اگر چنددقیقه به آزار و اذیّت گیاهی بپردازیم ، احتمالاً بعد ها متوجّه می شویم که او خاطره ی آن لحظات را به یاد می آورد . پژوهشگران فرانسوی در آزمایشی  در تنه و ساقه های یک نهال استوایی سوزنی فرو کردند . پس از مدّ تی به تر وخشک کردن او پرداختند و مواد معدنی و نوری که برای سلامت او لازم بود ، در اختیارش گذاشتند . گیاه سر حال آمد ، اما آیا سوزش سوزن ها را فراموش کرده بود ؟ هرگز! در آزمایش دیگری این گیاه را به همراه برخی از همجنسانش در شرایط دشواری قرار دادند : محرومیّت از مواد غذایی و معدنی کافی . در عمل معلوم شد گیاه آزار دیده واکنش بسیار سریع تر و شدید تری نسبت به این محرومیت نشان می دهد و زودتر پژمرده می شود . به نظر می رسد که گیاه آسیب دیده خاطره ی آن درد ورنج از سوزش سوزن ها را در اعماق روح خود حفظ کرده است و به همین دلیل در برابر محرومیت های بعدی آسیب پذیرتر شده است . البته درست نیست که از « روح گیاهان » سخن بگوییم ، ولی واکنش گیاه آزاردیده درست شبیه واکنش انسان هایی است که به هر دلیلی متحمّل ضربات روحی شده اند . دانشمندان می گویند : تنها گیاه استوایی نیست که چنین واکنشی از خود نشان می دهد . بسیاری از گیاهان دیگر نیز خاطره ی تنش ها واسترس ها یی که به هنگام نونهالی متحمّل شده اند، در خود نگه می دارند. البته شما در ظاهرگیاه اثری از آن خاطره را نمی بینید ، اما روزی که همین گیاه با شرایط نامطلوب و ناخوشایند دیگری رودررو شود ، خاطرات آزاردهنده اش بیدار می شوند و اثر خود را نشان می دهند : رشد گیاه کاهش می یابد و خیلی زود پژمرده می شود .

******

گیاهان حسّاسند ؛ آن قدر حسّاس که پنداری از برگ گل هم نازک ترند ! البته بعضی از گیاهان بیش از اندازه حسّاسند ؛ به عنوان مثال گیاهی به نام « دیونه » را در نظر بگیریم که نام عامیانه اش « مگس گیر» است و درآمریکای شمالی می روید . این گیاه بر خلاف نامش ، بیشتر از خوردن مورچه ها وملخ ها لذت می برد و راز عجیبی دارد : روی برگ های این گیاه کرک هایی وجود دارند که از نوعی حسّ لامسه برخوردارند . این کرک ها در واقع رد یاب قربانیان گیاهند . همین که حشره ای روی برگ بنشیند و به یکی از کرک ها بخورد ، فوراً یک سیگنال الکتریکی پدید می آید و برگ گیاه به سرعت بسته می شود و حشره ی بیچاره  را زندانی می کند. آن گاه حشره توسط آنزیم گوارشی بسیار نیرومند گیاه تجزیه و هضم می شود. گفتنی است که واژه ی دیونه از نام « دیونه» (
dione) اخذ شده است که در اساطیر یونانی و رومی مادر « آفرودیت » یا « ونوس » ( الهه ی زیبایی ) است . ظاهراً همیشه زیباترها و حسّاس تر ها ، همیشه مهربان تر ها نیستند! *

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

*« آیا گیاهان هم هوش وحافظه دارند ؟ » ، ماهنامه ی علمی ، پژوهشی دانشگر .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط شهرزاد  | 


هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیّت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟ *

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
* سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط شهرزاد  | 


در زندگی زخم هایی است که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . این  دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند.

*****

زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد ، گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد -  بعضی ها فقط یکی از این صورتک ها را دائماً استعمال می کنند که طبیعتاً چرک می شود و چین و چروک می خورد . این دسته صرفه جو هستند  -  دسته ی دیگر صورتک های خودشان را برای زاد ورود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ، ولی همین که پا به سن گذاشتند ؛ می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود ، آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت   توسط شهرزاد  |